سلامی از بیقراران به محل شمع شدنش
![]()
وقتی تایرهای اتومبیل ام داشت لحظه های فرسایشی بر سطح آسفالتی را می گذراند که حدود دو دهه ی قبل ، خاطراتی ماندگار با این جاده و آسفالتهایش داشتم . جاده ای که خبر از سوختن شمع وجودم داشت و به احترام آن خاطرات و سوختن هایم بود که پا روی ترمزگذاشتم و پیاده شدم . رهگذران به چشم غریبه ای بهم نگریستند و کسی مثل سابق سلامی برایم نداد . دریافتم که آشنای دیروز و غریبه ی امروز منم . در غروب دل انگیز جاده با دلی پر و غمگین به راهم در مسیر غروب خورشیدش ادامه دادم در برگشت راه زمزمه می کردم که :
نردبانی شده ام صاف به دیوار ترقی تا که این نسل و آن نسل پای بر پله ی من سوی فردا بروند و غریبانه فراموش شوم اسم من گم شده است
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴ ساعت توسط پیرمرد چهل ساله
|
این وبسایت صرفا آموزشی نیست هرچند با هدف اطلاع رسانی به همکاران فرهنگی و دانش آموزان ایجاد شده است.اما بشرح بیقراریها و ناملایمات اجتماعی و سایر مسائل هم می پردازد . اگر مایل به تبادل لینک هستید اول وبلاگ مرا بنام "بیقراران" لینک کنید بعد اطلاع دهید