وقتی تایرهای اتومبیل ام داشت لحظه های فرسایشی بر سطح آسفالتی را می گذراند  که حدود دو دهه ی قبل ، خاطراتی ماندگار با این جاده و آسفالتهایش داشتم . جاده ای که خبر از سوختن شمع وجودم داشت و به احترام آن خاطرات و سوختن هایم بود که پا روی ترمزگذاشتم و پیاده شدم . رهگذران به چشم غریبه ای بهم نگریستند و کسی مثل سابق سلامی برایم نداد . دریافتم که آشنای دیروز و غریبه ی امروز منم . در غروب دل انگیز جاده با دلی پر و غمگین به راهم در مسیر غروب خورشیدش ادامه دادم در برگشت راه زمزمه می کردم که :

 

نردبانی شده ام صاف به دیوار ترقی تا که این نسل و آن نسل پای بر پله ی من سوی فردا بروند و غریبانه فراموش شوم اسم من گم شده است