دورویی مردم

اصالت ریشه ها

مردن چندباره

همه تنهایند دراوج شلوغی

گوسفند پنداری

بیخیالی و سخت نگرفتن

مهم نیست آدمها چقدر با کلامشون، با زخم زبونهاشون تو رو رنجوندن؛ مهم اینه تو چقدر در صحبت کردنت مواظب هستی که مثل اونها نشی!
مهم اینه که در برابر یه آدم با یه زبون نیشدار، یا اون کسی که دنبال نقطه ضعفهات هست برای تحقیر و سرزنش کردنت، بتونی خویشتن داری کنی؛
حتی اگر اون آدم شعور و درک این صبر و گذشت رو نداشته باشه.....
وگرنه تعامل برقرار کردن با یک آدم خوش خلق و مهربان که کار سختی نیست

فرصت به ادمی

به آدمی فرصت داده تا جایی که می خواهد جلو برود. تا ته دشت ها و تا ته دریاها. تا عمق اقیانوس ها و در تمام گودی ها. در تمام پیچ های حلزونی و در تمام بزرگ راه های دیجیتالی غریب صفر و یکی به شکلی بی پایان. به شکلی حریص. به شکلی اغواگر و دربرگیرنده... و تبدیل شدن به دکمه ای ساده. به چراغی روشن. به حالتی آف لاین. و کم کم دیده نشدن. و تبدیل شدن به نقطه ای بسیار کوچک و هم چنان هیچ بودن. بنده بودن. کوچک بودن

قرار دل بی قرار

 قراری که شما سر قرارش نباشی فقط بی قراریست.

کاش خاک می ماندم

کاش خاک می ماندم

اگر آنروز رسد که گویند چه شدی؟

نمی خواهم باشم اگر قرار است ،

گویم شدم آنچه را نباید می شدم

و نشدم آنچه را که باید می شدم.

طلاق یاد و خاطره ها

می خواهم يادت را طلاق دهم
ولی چکار کنم
 که از عهده مهریه سنگین خاطراتت
 بر نمی آیم .

درک پایین

آدم چقدر زود پیر می شود ؛
وقتی احساسش ،
اضافه تر از درک آدم هاست

قلب کاغذی

قلب های صاف رابطه مستقیمی با کاغذ های صاف دارند،
حواسمان باشد کاغذ را به دستانی بسپاریم که آخر کار
یک دفتر از خاطرات زیبا درونش نوشته شده باشد
نه کاغذی مچاله که هر قدر هم صافش کنیم رد خمیدگی ها رویش بماند.

 

سوختن قلم

قلم می سوزد وقتی
قافیه های شعرهامان هنوز بر نیامدنت ردیف می شود.

میوه ممنوعه

زمین مجازات من است برای سیبی که تو چیدی و دلی که من دادم.

ناشتایی برای آزمایشات الهی

برای آزمایش های الهی ات چرا فقط او باید همیشه ناشتا باشد؟

هیچوقت دست نوزاش به سر این کودکان نکشید اگر ماندگار نیستید.
من تا ارتدادم سکوت نمی کنم.

 

برده بدنیا آمدن

بذار بهت بگم چرا اینجایی؟تو اینجایی چون چیزی رو میدونی،میدونی چیزی هست اما نمی تونی توضیحش بدی.ولی اونو حس میکنی و در تمام طول زندگیت اونو حس میکردی،یه جای کار این جهان می لنگه،اما تو نمیدونی چیه.
ولی هست مثل خورده شیشه ای در ذهنت،تورو دیوونه میکنه.درتمام اطراف ماوجود داره،حتی اینجا.میتونی حسش کنی .وقتی مالیات میدی،وقتی مسجدوکلیسا میری،وقتی سرکارت میری و میای اینجا.اون جهانیست که روی چشمانت کشیده شده تا نتونن حقیقت رو ببینند.
چه حقیقتی ؟ این که تو یک برده هستی...
توهم مثل بقیه،یک برده به دنیااومدی.درزندانی به دنیا اومدی که نه می تونی اونو بو کنی ونه بچشی ونه لمس کنی.

شکستن قلب خدا

توبه قلب خداست و انسان خوب می داند چگونه قلب بشکند.

مهربونیت گم شده

زمانی هستش که خداوند از مهربونیت به عنوان علاقه خودش انتخاب میکنه،من اولین نفری بودم که در بهشت در مقابل تو زانو زدم.عشق و امیدم برای انسان ها هنوز کم نشده.اما من شمارو دیدم که اون موهبت را پایمال کردید.من دیدم که شما از روی حرص همدیگر رو کشتید...
جنگی رو آغاز کردید که به گردوغبار و کلمات در کتاب های قدیمی ختم شد و حالا در وسط این همه تاریکی...
من مردمانی را می بینم که تعظیم نمی کنند.مردمانی رو می بینم که تسلیم نمی شوند.حتی زمانی که میدونند امید از دست رفته،بعضی از مردم ،که فهمیدند گم شدن خیلی نزدیک شده...
تا پیدا شوند.