حکایتی زیبا از خواجه عبداله انصاری
حکایتی زیبا از خواجه عبداله انصاری در مورد درویش تنگدست
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.
این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.
از او بخواه که دارد و میخواهد که از او بخواهی,
از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی.
خواجه عبدالله انصاری
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت توسط پیرمرد چهل ساله
|
این وبسایت صرفا آموزشی نیست هرچند با هدف اطلاع رسانی به همکاران فرهنگی و دانش آموزان ایجاد شده است.اما بشرح بیقراریها و ناملایمات اجتماعی و سایر مسائل هم می پردازد . اگر مایل به تبادل لینک هستید اول وبلاگ مرا بنام "بیقراران" لینک کنید بعد اطلاع دهید