سفرنامه ی دوستی بنام محمد به تبریز
سفرنامه ی اینترنتی محمدبه تبریز
مردمانش در خرید کالاها دست ودلبازانه تخفیف می دادند/ آدرس ها را به خوبی راهنمایی می کردند بعلت فارس زبان بودنمان، حسابی وقت می گذاشتندتا اشتباه نرویم/ تاکسی و اتوبوس تا دلت بخواهد بود و ترافیکش هم نسبتا روان/ از هوایش بگویم که در مدت 3 روز اصلا احساس گرما و خستگی نکردیم/ بدون برنامه و پرسش یکدفعه از محله ای سردرآوردیم که نام استاد شهریار به چشممان خورد بله خانه و موزه ی استاد شهریار - و آنجا بود که تازه فهمیدم حیدربابا نام کوه و دهکده ای بوده است. (در یکی از اسنادی که مربوط به سال 1337 بود از استاد دعوت کرده بودند که در فلان روز در مراسمی که به مناسبت بزرگداشتشان برگزار می شود شرکت کنند و همچنین در مراسم افتتاح یک مدرسه به نام ایشان. جالب اینست که ایشان تا سال 67 زندگی کرده اند و از سن 30 سالگی مورد نکوداشت قرار می گرفته اند. راست گفته اند که "قدرزر زرگربداند قدر گوهر گوهری"- آنجا هم نامه ی افزایش حقوق مقرری بود که البته نمی شود گفت در یکبار افزایش چقدر اضافه می شده البته تورمی به مثل امروز هم نبوده و خرج زندگی ها خیلی کمتربوده است- خلاصه اگر کسی بتواند معادل یابی کند خوبست.)
درفضای ساده و صمیمی مسجد کبودش دو رکعتی نماز خواندیم / و نمی دانم چرا در موزه ی آذربایجان آنجا که همه چیزش عالی بود در ورودی طبقه ی زیر همکفش چیپس و پفک و لواشک می فروختند؟ / فردا صبحش به بازار سنتی رفتیم پر جنب و جوش و تمیز و آرام، چند سراچه را قدم زدیم و دست و دلبازی ما ن گل کرد و از لباس و متعلقات در حد وسعمان خریدی نمودیم- دوربینمان هوس عکس گرفتنش تازه گل کرده بود و دوست نداشت دست خالی برود و از سرسراها و بازار فرش و قسمت های مختلف عکس گرفتیم به رسم یادگارو سند مصور- دمدمای ظهر شده بود و سراغ کوچه ی جامع که قدیمیها بهش کوچه ی طویله می گفتند را گرفتیم.غذا خوری سنتی با چند پیرامرد آشپزو البته یکی دو جوان خوش برخورد . جایتان حسابی خالی البته درطول کل سفر و کمی پر پیمانه تر در صرف دیزی سنتی و 20بازار. ارزان بود و مغذی و لذیذ. (شاید تبریزیها هنوز نمی دانستند که یکی دو سالیست دلار گران شده است و در صف بانک بعضی موقع ها سکه پیش فروش می کنند. نه بنظرم می دانستند ولی انسان اصالت و نجابت و هویت خودش را به هیچ قیمتی حاضرنیست از کف بدهد و چه مردمانی بااصالت تر از تبریز که اگر چه رنج زمانه جسمشان را رنجور نموده است ولی هویتشان همچنان جوان ست و انشاءالله مستدام)./
ائل گلی برای ما پیام می فرستاد که بیائید و در فضای دل انگیزم هوایی تازه کنید. با اتوبوس را افتادیم و با وجود اینکه از راننده پرسیده بودیم بازهم مار ا یک 20 دقیقه ای در شهرکی که فکر کنم سهند نام داشت می چرخاند و استگاه به ایستگاه می رفت. از کنار پارکی جنگلی رد شدیم که اسمش صائب تبریزی بودو البته تا اسمش را ندیده بودیم فکر می کردیم ائل گولی همانجاست. در ائل گلی قایق پارویی سوار شدیم و حسابی حال و هوای کودکی را زنده کردیم- آش دوغ نوشته شده بود و من تا بحال این اسم غذا را نشنیده بودم ودر فضای سرسبزی که بحق بهشت گونه بود آش دوغ سفارش دادیم با نان سنتی. خدارا شکر گفته و ائل گلی را تادیداری دوباره بدرود گفتیم./فردا صبح هم به میدان ساعت و مجموعه ی تاریخی اش رفتیم.همه چیز عالی بود و نمی دانم چرا شهرداری پوسترهای تور گردشگری شهر را فقط داخل مجموعه ی خودش نصب کرده بود و داخل شهر از آن خبری نبود؟ به مسئولین آنجا منتقل نمودیم- آنجا هم یک مدرک ششم ابتدایی قدیم را گذاشته بودند که برای خودش ابهتی داشت و چند امضای درست وحسابی پایش بود/ شیرینی سوغات گرفتیم با خاطره ای زیبا شهر تاریخی ،پرجمعیت ، زیبا و آرام تبریز را بدروووووووووووووووووود گفتیم.
شمارا هم ندیدم و اگر هم دیدم چون ظاهرا نمی شناسم خب شاید از کنارتان رد شدم وحتی ازتان آدرسی را پرسیده باشم. این هم یک جور دوستی و آشنائیست دیگر ودرنوع خودش جالب/
خوشحال شدیم که ایامی چند درکنارشما بیاسودیم...
این وبسایت صرفا آموزشی نیست هرچند با هدف اطلاع رسانی به همکاران فرهنگی و دانش آموزان ایجاد شده است.اما بشرح بیقراریها و ناملایمات اجتماعی و سایر مسائل هم می پردازد . اگر مایل به تبادل لینک هستید اول وبلاگ مرا بنام "بیقراران" لینک کنید بعد اطلاع دهید