وقتی
که تقوا پیشه شد
دین من بازیچه ی بی ریشه شد
وقتی
ریش ها بر ریشه ها اندیشه شد
ریش ها با خط تیغ بی ریشه شد
وقتی
ضابطه با رابطه هم ریشه شد
ضابطه بر رابطه چون تیشه شد
وقتی
سیری هر شکم از کینه شد
کینه ها بر چهره ها چون پینه شد
وقتی
جوانی بر دلم داغ دیده شد
خاک پیری بر دلم پاشیده شد
وقتی
ذهن ما چون برده ی آزاده شد
بر تن ما هر جامه ای پوشیده شد
وقتی
شد  نباید ها چو شد
شد بر ما آن نشدها چون بشد