اندر حکایت شاگرد قدرنشناس
وقتی صدای کشیده شدن دستی ماشین به گوش خورد بی اختیار چشمها به سمتی رفت که پارک شدن ماشینی شاسی بلند را بر کناره ی خیابان ، حکایت می کرد و جوانی 17 ساله با عینک دودی از آن پیاده شد و سریع وی را شناختم چند سال قبل شاگرد من بود . در کلاس خیلی عزیزش می داشتم و همیشه اورا بر صدر می نشاندم وخیلی به وی محبت کرده بودم ، زمانی که اومد و در کنارم ایستاد سلامی نداد و بی ادبانه با اطرافیان شروع به صحبت کرد و حتی بدون نوبت نان اوراهم دادند و رفت و چنان گازی به ماشین داد که شن و ریگهای کف لاستیک به هوا بلند شدند و دودی غلیظ به هوا خاست من در میان دودها ، داشتم خط سیر دودها را به تماشا نشسته بودم زیرلب زمزمه کردم : پسرم ؛ شتاب بیهوده مکن مقصد آنست که بوده ای "خاک"
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲ ساعت توسط پیرمرد چهل ساله
|
این وبسایت صرفا آموزشی نیست هرچند با هدف اطلاع رسانی به همکاران فرهنگی و دانش آموزان ایجاد شده است.اما بشرح بیقراریها و ناملایمات اجتماعی و سایر مسائل هم می پردازد . اگر مایل به تبادل لینک هستید اول وبلاگ مرا بنام "بیقراران" لینک کنید بعد اطلاع دهید