می دانست که  مردان نوازش  را دوست دارند سرش را روی زانوان گذاشته بود و با دستان لطیفش موهای سر شوهرش را نوازش می کرد و شوهر هم بخواب رفته بود . بخوبی می دانست که شوهرش  بارها و بارها به اوگفته بود که تو ، مرغ تخم طلای منی  . می دانست که شوهرش اورا بخاطر معلم بودن و حقوق در آوردنش دوست دارد و بخوبی می دانست که اگر بخواهد از شوهرش جدا شود صورتش یا اسید ریخته می شود یا سوزانده و خفه می گردد بدان خاطر جرات اعتراضش را از دست داده بود و با نگاه بصورت خفته ی شوهرش ، از هیبتش ترسی داشت  . می دانست که از زیبایی چیزی کم ندارد  فقط و فقط از شرارت شوهرش بیم داشت و می دانست که برادر شوهرش با دادن دیه صدمیلیونی از زندان رها شد و بخاطر می آورد که چطور همسربرادر شوهرش ُ توسط شوهرش زنده زنده سوزانده شد و قانون کاری براش نکرد آنقدر در اعدام  قاتل تعلل کرد تا هزاران هزار نفر را به وساطت گرفتند و اشک تمساح ریختند تا رضایت اولیای دم را گرفتند و می دانست که ارزش زن از مرد در ایران خیلی بیشتر هست و باید تا آخر عمر مرغ طلای شوهرش باشد و همین اواخر با اعلام افزایش حقوق فرهنگیان و هنگامی که حکم افزایش خودش را از اداره گرفت  یک عدد شیرینی روی حکمش گذاشت و آنرا تحویل شوهرش داد و گفت مبارکت باشد